انگار و هنوز
و دستهات
دستهایم را گرفته اند
هنوز و انگار
که از تو نوشتن ها
جان کندن می شوند
تا شروع می شوی
زخم زبان ها
دهان باز می کنند
آخر این چه رفتنی ست خوب من!که هر چه از تو بود مانده
جز خودت که رفته ای!
پشت سرت
در ها را نبسته ای
انگار و هنوز
که باد
بوی رفتنت را به خانه ام می آورد
شنبه 29 مرداد1390
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ساعت 20:27 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام