غزلی بدون سشوار !

...شب...سکوت...تیرگی ...سکانس : " فکر ِ فرار "

از تو و هرچه از دلم گرفته قرار...

                                      ... تا نگاهم به چشم تو افتاد .

-  یک نفر در سرم cut  می دهد - : « تکرار!»

تکرار می کنم تمام بازی را

    تــــــــــــــا نگاهت به آخرین سیگار

غزلم فر همی خورد و باز می نشود ! درست...

درست مثل موت که جنگ داشت با سشوار پیچ خورده ای

پیچ خورده ای عجیب به ثانیه هام

تو و تیک تاک تیک تاک هم یکی شدید انگار

انگار خنده ات از سرم نمی رود بیرون

لطف کن دست از سرم بردار

پ.ن :

تمام خطوط چیزی برای گفتن کم دارند.

هاشور خورده 85/3/18   ( تو بگو سال صفر ! )

وقتي که غم

تمام وجودم گرفته بود و 

...تو کــــــــور مي شدي 

وقتي به عهد مان وفا نمي کردي و 

دور مي شدي 

هرگز خبر نداشتي که در دلم 

چون تلخ ترين حادثه

منفور مي شدي 

فصل مرور خاطره ها در دفتر خيال 

آن سطر هاي سياه  

تو بودي که هاشور مي شدي