غزلی بدون سشوار !
...شب...سکوت...تیرگی ...سکانس : " فکر ِ فرار "
از تو و هرچه از دلم گرفته قرار...
... تا نگاهم به چشم تو افتاد .
- یک نفر در سرم cut می دهد - : « تکرار!» ↘
تکرار می کنم تمام بازی را
تــــــــــــــا نگاهت به آخرین سیگار
غزلم فر همی خورد و باز می نشود ! درست...
درست مثل موت که جنگ داشت با سشوار پیچ خورده ای
پیچ خورده ای عجیب به ثانیه هام
تو و تیک تاک تیک تاک هم یکی شدید انگار
انگار خنده ات از سرم نمی رود بیرون
لطف کن دست از سرم بردار
پ.ن :
تمام خطوط چیزی برای گفتن کم دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 16:57 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام