خط به خط ،نوشته ام درد است ، مثل خطهای روی پیشانی

تو که خود خط کشیده ای بر خط ، درد من را تو خوب می دانی

نه غزل ، نه مثنوی ، نه سپید ؛ شعرم از جنس بغض و هذیان است

بغضی از « می روی و مژگانت...» اشکی از « می روی و می دانی...»

شب و روزم شبیه هم شده اند ؛ پر تشویش و اضطراب و سکوت

پرِ از آخرین نگاه خالی تو ؛ پر بی خوابی و پریشانی

من که اشکی شدم که از چشمت ...، من که خوابی شدم که خون دیدی!

همه ی خواب ها خراب شدند ، همه ی بغض هام بارانی

سرطانی شدم که غده شد و سرتان را به درد می آورد

دیگر این مسئله جواب نداشت، دیگر این "من " نداشت درمانی

رفتی و رفته پای رفتن من ؛ مثل مرداب ماندنی شده ام

حکم جاری شده که " تا به ابد ، من و اشک و سکوت زندانی  "

" مردِ " از غصه ی تو مرده منم ، "زنِ" از قصه هام رفته تویی

کاش این قصه آخرش خوش بود ، غصه ام با تو داشت پایانی

"من به پایان و مرگ نزدیکم ؛ من به راز شنفته می مانم

از تو تا من هزار دره ره است ؛ تو به شعر نگفته می مانی"


 .........................................................................................................


   قطعه ای از شهر قصه / کاری از بیژن مفید (برای شنیدن به لینک زیر مراجعه کنید)
http://www.onmvoice.com/play.php?a=37114

  دیدن خون در خواب ، دلالت بر آن دارد كه باید از دوستان ناپسند! بپرهیزید .

  اسماعیل خویی
                      " ازتو تامن هزار دره ره است :

                       من به راز شنفته می مانم ،

                       تو به شعر نگفته می مانی ."