من از مجادله ی نگاه و دود

در غم انگیز ترین غروب یک کافه می آیم

امان بده بگذار تا نفس بکشم

نگاه نکن ،

نخند،

 بی گدار به آب نزن

من از نگاه بی قرار می ترسم

از این سکوت بی اختیار و لرزش دستم

و زل زدن هام به آتش سیگار...

نگاه نکن

نخند

زمان، زمانِ فرو ریختن یک مرد است

امان بده

بگذار تا نفس بکشم


پ.ن 1 :

             در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.

پ.ن 2 :

           تو از نگاه کلاغی که رفت فهمیدی.. 

               من از نگاه کلاغی که رفت می ترسم

پ.ن 3 :

          این شعر یک یکشنبه ی غمگین بود.