امان بده
من از مجادله ی نگاه و دود
در غم انگیز ترین غروب یک کافه می آیم
امان بده بگذار تا نفس بکشم
نگاه نکن ،
نخند،
بی گدار به آب نزن
من از نگاه بی قرار می ترسم
از این سکوت بی اختیار و لرزش دستم
و زل زدن هام به آتش سیگار...
نگاه نکن
نخند
زمان، زمانِ فرو ریختن یک مرد است
امان بده
بگذار تا نفس بکشم
پ.ن 1 :
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.
پ.ن 2 :
تو از نگاه کلاغی که رفت فهمیدی..
من از نگاه کلاغی که رفت می ترسم
پ.ن 3 :
این شعر یک یکشنبه ی غمگین بود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ دی ۱۳۸۹ ساعت 16:19 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام