گاهی فکر می کنم

هیچ چیزی آنطور که خدا می خواسته پیش نرفته است

...

دیریست به هیچ چیز فکر نمی کنم

و علاقه کلمه ای نیست که در دایره المعارف من ترجمه شود

...

گاهی فکر می کنم که مرده ام و خدا

فراموش کرده چشمهایم را ببندد

...

بیا و تلنگری به شیشه ی تنهایی ام بزن

مرا از خواب زنده بودن بیرون بیار

بیا ای فرشته ی مرگ بیا

بیا

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

بیا!