مسیح و من
بامدادان که بر مرکب سفر نشسته ،
وانگه که چراغ ها همه کشته و پلک ها همه بر هم ؛
مسیح به رویایی صادقه ، در کنار کرسی ایستاده ، شکل گرفت !
دستی تکیه بر کرسی جلو و دستی دیگر بر شانه ی من نهاده
در هاج و واج که آنچه است ، هست؟
و آنچه می بینم حقیقت ، که رویا دهان به سخن گشود که
" ای جوان!
به غربت می شوی لیک غریب نیستی
چشم ِزیبارویی با توست !
گفتمش بیخی ، مسیحی ؟
گفت گواه می خواهی ؟
گفتم نه
گفت پس چه ؟
گفتم زخمت کو؟
گفت کدام زخم ؟
گفتم آنچه از تاثیر میخ بر دستانت باید .
گفت کدام میخ ؟
گفتم آنکه بر صلیبت کوفتند .
گفت کدام صلیب ؟
گفتم همان که در جُلجُتا کشیدندت بر آن .
گفت آهااااااان !
گفتم کو ؟
گفت بر دست توست ! "
ناگاه به خود آمدم . به سواد قم قریب بودیم . در پی زخم به کاویدن دست مشغول شدم . نشانی نبود جز داغ سیگاری که در عهد شباب بر آن نهاده بودم . زخم مسیح همان بود . سر در میان دستها نهاده ، کمر خمیده ، عقل از سر پریده . همرهان گفتند تا طهران باران می آمد.
- بیخی- به سکون تمام - همان بی خی- مخفف بی خیال - در زبان عامیانه گویندش وللش .
جلجتا. [ ] (اِخ ) جائی که مسیح مصلوب گردید (انجیل متی 27:33). (قاموس کتاب مقدس ).
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام