من و شیخ ِ شیراز
عهد را بشکست و پیمان نیز هم!
...
بار اولش نیست.
خواجه را می گویم.
خوب در یادم هست.
در تاریکی اتاق روی تخت ولو بودم و سیگاری گیرانده بودم از برای سوزاندن غم
که در درگاه اتاق شکل گرفت
دیوان را به دستم داد، دیوانه!
"گفت: بزن!
گفتم حافظا " تفال" دیگر؟
گفت بزن!
من زدم اما انگار خواجه بود آنکه زد
آنچنانم بر نشیمنگاه که اشکم به دیده و غم بر دل روان
نعره ها در دادم چونان که مریدان شیخ بو سعید!
هوش از کف بداده و عقل در چاه سکر نهاده
و اینجا تقریر می کنم آن ابیات را
تا دلالتی باشد بر آنچه بر من رفت!
...
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
...
گفتمش حافظا !
تو را چه شد که اینها از تو شد
گفتا
همان شد که بر تو شد!
***
شبی شد اساطیری
مهلکه ای از دود و داد.
ما تقریرش کردیم.
هر چه بادا باد !
سکر. [ س ُ ] (ع اِمص )مستی . (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). || (مص ) مست شدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) شراب و آنچه مست گرداند.
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام