نیامدی و نشد ...
خیالِ خامِ تو حتی ، به کافه ی "Lorca "نیامده و ...
نیامده و ...
تلخ شده ...
این تُرک ِ من ، هر روز ...
سکوت می کنم و سکوت ... و
خیره می شوم به کتاب
مجسمه ای شده ام
از همیشه ...
هنوز ...
و رویِ ِ ِ ِصندلیِ ِ ِ ِ لهستانیِ ِ ِ ِ میانه یِ ِ ِ ِ کافه
نشسته ام و ...
نیامده ای و ...نشسته ام و ...
نیامده ای و ...
نشسته ام هر روز
زمان کشیده تر شده انگار در نبودن تو
و ثـــــــانــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــه هایم
دراز (مثل روز)
نه نقشی از نگاه تو در فال خالی قهوه...
نه روی صندلی ات ، تار مویــی از دیروز...
...و سایه ای که نشسته ست...
و قهوه می خورد
و کتاب ...
...و سایه ای که چشم دوخته ...
به جای خالي تو ...
هنوز ...
پ.ن1: این آهنگ ِاین روزهای کافه است. " نیامده ای و نَشد ... نیامدی و نَشد ...
نیامدست
و مـــی نَشوَد ... نخواهد شد
"
پ.ن2: نشد جواب بگیرم سلام هایم را ...
پ.ن3: گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام