هندوانه

روی میزی که نیست

و آجیل و...

برف و...

انار و...

مادر بزرگ...

که سالهاست

در تمام قصه های نگفته اش

با همه ی اینها

مرده ست

و ناگاه فالی از حافظ

.


"کَتَبــــتُ قِصَةَ شُوقی و مَدمَعــی باکــی

  بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی "

.
.
.

(دلم تنگ است و

این یلدا چه دلگیر است.)