یلدای من
هندوانه
روی میزی که نیست
و آجیل و...
برف و...
انار و...
مادر بزرگ...
که سالهاست
در تمام قصه های نگفته اش
با همه ی اینها
مرده ست
و ناگاه فالی از حافظ
.
"کَتَبــــتُ قِصَةَ شُوقی و مَدمَعــی باکــی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی "
.
.
.
(دلم تنگ است و
این یلدا چه دلگیر است.)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ دی ۱۳۸۸ ساعت 20:34 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام