اتوبوس پرده شب را مي شكافد و در این خلوت ِصدا و خاموشی ِ نور، خنياگري در

گوشم از هزاران پرنده ي عاشقي مي گويد كه به نيت روز از شب گذشته اند . من

كه سالهاست ، تنها به نيت نبودن رفته ام .چقدر عبور از اين جاده ها بي معني ست ،وقتی رفتن من براي رسيدن به

چيزيست كه نیست . و جاده ها

چه احمقانه بي تابند براي رساندن من به مقصدي كه چشمي به راهم نيست.





...

اينجا مبدا است يا مقصد ؟

هي! تو كه به كنج تنهاي ام سرك كشيده اي ؛  تو بگو!

چه فرق مي كند ،ها!؟

وقتي حجم تنهايی ام هميشه ،همان بود كه بود.

 وهنوز ،همين است كه هست.

ها! چه فرق مي كند؟

تو بگو