حجم تنهايی
اتوبوس پرده شب را مي شكافد و در این خلوت ِصدا و خاموشی ِ نور، خنياگري در
گوشم از هزاران پرنده ي عاشقي مي گويد كه به نيت روز از شب گذشته اند . من
كه سالهاست ، تنها به نيت نبودن رفته ام .چقدر عبور از اين جاده ها بي معني ست ،وقتی رفتن من براي رسيدن به
چيزيست كه نیست . و جاده ها
چه احمقانه بي تابند براي رساندن من به مقصدي كه چشمي به راهم نيست.
...
اينجا مبدا است يا مقصد ؟
هي! تو كه به كنج تنهاي ام سرك كشيده اي ؛ تو بگو!
چه فرق مي كند ،ها!؟
وقتي حجم تنهايی ام هميشه ،همان بود كه بود.
وهنوز ،همين است كه هست.
ها! چه فرق مي كند؟
تو بگو
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸ ساعت 9:55 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام