نمی دانم کلاهم را به آسمان چندم انداخته ام

 که این روز ها بی کلاه می گردم.

سرم سوت می کشد.

چشمانم پر می شوند

و خالی می شوم.


سایه های این روز ها کشیده ترند

گاهی سایه تو تا خانه ما می آید

و گاه حتی کشیده تر می شوی

آنقدر که حس می کنم

 دستم دیگر به موهایت نمی رسد.


موهای سپیدم را گره میزنم به بختت.

سیاه هاشان مال خودم...