سیاه و سپید ....85.3.16
نمی دانم کلاهم را به آسمان چندم انداخته ام
که این روز ها بی کلاه می گردم.
سرم سوت می کشد.
چشمانم پر می شوند
و خالی می شوم.
سایه های این روز ها کشیده ترند
گاهی سایه تو تا خانه ما می آید
و گاه حتی کشیده تر می شوی
آنقدر که حس می کنم
دستم دیگر به موهایت نمی رسد.
موهای سپیدم را گره میزنم به بختت.
سیاه هاشان مال خودم...
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 12:37 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام