افسانه را فراموش کن
من انتهای سرخ بودم
بر شاخه ای بلند
...که دستی ندید
...که چشمی نچید
...که اووووفتـــاد
...
فنجان قهوه ای
پر از فالهای" تو"...
که ("لطفا غلیظ و تلخ!")...
که ("لب نزدی عزیز!")…
-روی میز مـــــــــــــاند-
...
من سالها ست مرده ام!
و این دود سرد
تنها نشانه ی مانده از آه های من است.
...
افسانه را فراموش کن که ققنوس قصه ام
خاکستر و آواز ، آتش و پرواز
همه را به باد داد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:40 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام