رگ های خودم را خواهم زد

به بی خیالی تیغی مهربان تر از دستان تو

و درست خواهم شد

همان چیزی که می خواستی نباشد

لاشخور ها آنقدر تنهاییم را پر می کنند

تا مطمئن شوند از من چیزی نمانده است

عشقبازی خواهند کرد با استخوانهایی که روزی

گرمای تو را با پوست و گوشتش حس می کرد

از شعرم بوی خون می آید

و لاشخور ها چرخ زدن هاشان را

در آسمان اتاقم آغاز کرده اند