حالا

در کافه ای که هستم و تو رفته ای

ته مانده ی لیوانت را سر میکشم

و فکر می کنم

این آب ، روز هاست که خوش پایین نمی رود

نیستی ببینی

که هر چه از لیوانت خورده بودم

از چشمانم بالا آوردم

...به آذین عزیز که مدتی ست غم دارد...