در کافه ؛ مثل من یکی غم داشت
حالا
در کافه ای که هستم و تو رفته ای
ته مانده ی لیوانت را سر میکشم
و فکر می کنم
این آب ، روز هاست که خوش پایین نمی رود
نیستی ببینی
که هر چه از لیوانت خورده بودم
از چشمانم بالا آوردم
...به آذین عزیز که مدتی ست غم دارد...
+ نوشته شده در شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:3 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام