از سر بیکاری !
بداهه ای که در دلخستگی های شبانه و بی حوصلگی های مدام نوشته شد.
چشم من در ظلمت شبهای پر کابوس خود
رفتنت را دیده؛خوابم، خواب و بیداری شده
تا زبانت زخم دارد ؛ تا چشت تیرم زند
یاد تو شب حمله های قوم تاتاری شده
زير باران ماندنم ؛ بی چتر بی تو بی هدف...
تا تمام شب ،شبيه یک خودآزاري شده
حرف ها از جنس بغض و بغض ها از جنس خون
خون شب هم پیش پای رفتنت جاری شده
"هفت شهر عشق را گشتم "به دنبالت ولی
کوچه ها از پرسه های عشق تو عاری شده
بی تو گل آرامش گلدان من را پر نکرد
شاخه های گل شبیه شاخه ی خاری شده
گردش کفتارهای مرگ را در من ببین
مرد شبهای قشنگت شبه مرداری شده
آجری از عشق روی آجری از عشق رو...
ریخته دیوار عشق و تلّ آواری شده
" تا تو می آیی خودم انگار یادم می رود " !
سادگی هایم شبیه ساده انگاری شده
قصه ي پاييز و برگ و شاخه ي خشک درخت
قصه ی هر باره ی عشق است و تکراری شده
من تمام فصل ها را بی تو پاییزم ؛ بیا
گردش ایام ؛ قابی ، میخ دیواری شده
1چارواداری ؛ دشنام خیلی زشت
بیشتر یک بازی بود با کلماتی که پرتاب شده بودند به سمتم .
درست همان چیزی که دوست ندارم .
مثل کودکی که ناخواسته و ناقص الخلقه ست .
در سکوت خالی این خانه غم جاری شده
حرف از لبخند و شادی چارواداری1 شدهچشم من در ظلمت شبهای پر کابوس خود
رفتنت را دیده؛خوابم، خواب و بیداری شده
تا زبانت زخم دارد ؛ تا چشت تیرم زند
یاد تو شب حمله های قوم تاتاری شده
زير باران ماندنم ؛ بی چتر بی تو بی هدف...
تا تمام شب ،شبيه یک خودآزاري شده
حرف ها از جنس بغض و بغض ها از جنس خون
خون شب هم پیش پای رفتنت جاری شده
"هفت شهر عشق را گشتم "به دنبالت ولی
کوچه ها از پرسه های عشق تو عاری شده
بی تو گل آرامش گلدان من را پر نکرد
شاخه های گل شبیه شاخه ی خاری شده
گردش کفتارهای مرگ را در من ببین
مرد شبهای قشنگت شبه مرداری شده
آجری از عشق روی آجری از عشق رو...
ریخته دیوار عشق و تلّ آواری شده
" تا تو می آیی خودم انگار یادم می رود " !
سادگی هایم شبیه ساده انگاری شده
قصه ي پاييز و برگ و شاخه ي خشک درخت
قصه ی هر باره ی عشق است و تکراری شده
من تمام فصل ها را بی تو پاییزم ؛ بیا
گردش ایام ؛ قابی ، میخ دیواری شده
1چارواداری ؛ دشنام خیلی زشت
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 19:57 توسط احسان
|
این مطالب وب نوشته های من است و کاملا بداهه .تصحیح شان نمی کنم .همینند که هستند .ناپخته و خام