بانو

تو رفته اي و انگار

فرموده اند تمام قطارها

از روي خواب هاي من عبور كنند

و سرم به احترام رفتنت

روزها چند دقيقه سوت بكشد

و جاي خالي ات را

خطر كرده اند و خاطره كاشته اند

...


پشت سر ْ رفتن ِ اين حوصله ها

يك كاسه آب هم كه بريزند

گوشه ي بالشت ِ بي خوابي مرا خيس كرده اند

گلدان هاي خانه هم، ديگر

فصل حالي ِ يشان نيست

ترجيح داده اند زرد باشند

كه بيشتر به حال خانه بيايند

بانو...

تو رفته اي و انگار

پاييز را هم أمسال

فرموده اند از بهار بيايد